چوبر چوبر
چوبر
چوبر
چوبر
چوبر
چوبر
چوبر

بارش برف در غرب گیلان
گرفتن پرینت
کد خبر: 9636  |   تاریخ انتشار:26 فوریه 2021   |   نویسنده: علیرضا شوکتی

بارش برف جلوه زیبایی را به آستارا و شهرهای اطراف از جمله چوبر بخشیده و نقاط مختلف این شهر شاهد حضور مردم بخاطر نزول این رحمت الهی است.

بارش برف از ساعت ۱۱ روز چهارشنبه در سطح شهر آستارا، چوبر و برخی دیگر از شهرهای غرب گیلان آغاز و تا ۷ غروب ادامه داشت که البته میزان بارش در ارتفاعات به ۲۰ سانتی متر رسید.

عکسها: خبرگزاری ایرنا


برچسب‌ها:
  1. بهنام گفت:

    ۱

    درخت را باور

    و آفتاب را لمس کن

    سفیدی برف را به ذهنت بچسبان
    و خنده مادر بزرگ را ببلع
    گرمای تابستان را بنوش

    و سرمتای زمستان را سر بکش

    با بوی غذا سرمست شو
    و با صدای باران برقص

    به چشمان پرنده زل بزن
    و تصویر گل را به چشمانت هدیه ده
    لبخند کودکانه بساز
    و لحظه را از عقربه بدزد
    اقتدار خاک را ببو
    و عشق را چون پیراهن بپوش
    شاید امروز
    آخین فرصت باشد
    ۲
    ببار برف ببار
    ما همان هایی هستیم
    که پرچم همرنگ تو را
    بر روی اجساد برافراشتیم !

    ببار برف ببار
    ما همان هایی هستیم
    که از مردمک چشمانمان تیر شلیک می شود
    تا پیراهن هم رنگ تورا هدف قرار دهد !

    ببار برف ببار

    ما همان هایی هستیم
    که ابر را به نوشیدن زندان میهمان کردیم
    تا آسمان پاک تر شود !

    ببار برف ببار
    ما همان هایی هستیم
    که کودکانمان را با کاغذ همرنگ تو
    گول می زنیم

    تا بتوانند در صف جلو بزنند
    و طعم گس فریبکاری را بچشند

    ببار برف ببار
    که هم رنگ تو
    این روزها تنها
    کلاغ پیر سیاهی است
    که تاریخ را نظاره می کند
    و با صدای سفید از صلح می خواند

    ۳
    شب
    گاهی خسته می شود
    از این همه صبح خنثی
    شبی که مبارزه با صبح راتنها
    در خیال تجربه می کند
    ———————————-
    ۴
    پرندگان شرمنده اییم

    شما دیگر
    فرق بین شاخه درخت و ستونهای سیمانی را نمی دانید

    پرندگان شرمنده اییم

    آسمان شما را خریده اند
    تا شما پر پروازتان آسوده نشود !

    اما نگران نباشید
    مسکن هایی را می سازیم
    که حال سبز شاخه های درخت
    را با سرعتی بالا تجربه کنید !
    ————————-
    ۵
    خاک
    حماسه غریبی است
    هم در آن به خواب می رویم
    هم در آن زاده می شویم
    عشق
    روایت عجیبی است
    هم با او جان می گیریم
    و هم برای او جان می دهیم
    و زندگی واژه ظریفی است
    هم به جلو می خواندمان
    و هم راهمان را می بندد
    و این تضاد ابدی
    با حماقتی لذت بخش
    و به شدت زیبا ادامه دارد …..

    ۶
    زیر کدامین آفتاب درخشان
    و در کدام ساحل برنزکرده ایی؟
    این سوال را از زندگی پرسیدم
    پاسخ داد : در ساحل امن سکوت زیر تیغ و سیلی های سرنوشت
    ۷
    تقصیر شما نسیت
    ارواح که سرگردان اید و آلوده
    روح آدمی
    احتیاج به غسالخانه ایی دار د
    شبانه روزی
    و در دسترس !
    ۸
    دلم برای آه هایی تنگ شده
    که نه مویی به همراهش
    سپید می شود
    و نه خط و چروکی با هوایش
    بر صورت می افتد
    آهی که در پس اش
    آرامشی دارد
    به وسعت خواب
    و خنده های کودکی
    ۹
    با ذهنی کثیف
    در ماشین لباسشویی ذهن و زمان

    دست انداز ها را رد کردم

    اما نمی دانشتم مقصد حمامی دایره ایی است
    که از دوش زنگ زده اش ترازوهای شکسته بیرون می زند
    ۱۰
    دیگر ننویس !
    واژه ها
    بار سفر بسته اند
    و می خواهن د به شهر الفبا برگردند
    دیگر تاب خوردن
    تازیانه الف را بر سر ندارند
    سخنی هم مگو
    حرارت اندیشه هایی که سوزاندی
    با هیزم نفرت
    می سوزاند چشم و زبان را
    حرکتی هم نکن
    نگاه ها سرشار از آرایش غلیظ اند
    که چون خنجری مدرن و مکانیزه
    پرتاب می شود
    تنها آرا م باش و منتظر
    که نور
    همیشه از پس تاریکی
    بیرون می زند
    ۱۱
    همه سبک های ادبی
    هنری را خواندم
    سورئالیزم
    پست مدرنیزم
    دادائیسم
    و ………………………..
    اما چشم های تو سبک دیگری داشت
    ۱۲
    هذیان گوهای خاکستری
    نشسته اند
    و در توهم بازاری انحصاری
    با نشانی بر سر
    از ترازوهای مساوی می گویند

    صورتک های بی چشم
    تیغ بر چشمان
    آهو می کشند
    ودر سرمستی عرفانی
    گیاه می خورند
    مترسک های با هوش
    لب به سخن می گشایند
    تاآواز قناری را
    در ماشینی هولناک
    به آهنگ های تند تبدیل می کنند

    چار پایانی با لباس های شیک
    به دریا حمله ور می شوند
    تا آب و اتش را در کنار
    هم بنوشند
    نقاب هایی براق
    دور میز های دونفره می نشینند
    و عاشقانه واژه های قرمز را
    با طعم سم به هم می خورانند

    نره گاو های خشمگین
    از آسمان هورمن می خرند
    تا در کوتاه زمانی
    برج های دو قلو بزایید

    اسکلت های شکلاتی
    از نردبان بی پله غربت غرب بالا می روند
    و از ریشه خاک ارتزاق می کنند
    آلت های بی جنس
    در تعلیقی رمانتیک
    به هویتی کهن می بالند

    و آواز تهوع سر می دهند

    و در این هیاهو
    تنها مرگ است که
    سرش را بالا می گیرد
    شنل اش را تکان می دهد
    صدای ش را صاف می کند
    و بی پرده اعلام می کند
    تنها منم که دروغ نمی گویم
    نه آن هذیان گوهای خاکستری
    صورت های بی چشم
    مترسک های باهوش
    نقاب های با چهرهایی براق
    چارپایانی با لباس شیک
    نره گاو های خشمگین
    و آلت های بی جنس !
    ۱۳
    آسوده بخواب زمین –
    ما کودکمان را
    با ماسک های رنگارنک
    با غول های خوش چهره و خوش اندام
    با تصاویری رنگرانگ
    با قصه هایی از جنس پلاستیک
    با غذایی فشرده
    با مجموععه ایی از باید ها و نباید ها
    با فرمول حرفه ایی
    بزن بهادر قانونی
    با زی می دهیم
    آسوده باش زمین

    آنها خوب یاد می گیرند
    چه طور سلاخی را با سلامتی در هم آمیزند
    ونسخه ایی بپیچیند که آینده ات تضمین شود
    آسوده باش
    آسوده بخواب زمین
    ——————————–
    ۱۴
    ما را چه نیاز به
    درک و آگاهی

    مارا چه نیاز به
    نفرت از سیاهی
    گر معده فریاد نزد خوش باش
    مار چه نیاز به رنگ آزادی

    مارا چه نیاز به لذت از باران
    مارا چه نیاز به وحشت از زندان

    مارا چه نیاز به در س و اندیشه
    مارا چه نیاز به فرهنگ و اندیشه
    گر ضاحبخانه شدی خوش باش
    مارا چه نیاز به جنگ با تیشه
    ۱۵
    در فوران
    تهوع حرف های کپک زده
    ویرانه ی قلب را
    در رویایی شیرین
    می سازم
    روزمرگی تیره را
    در جدال با
    سفیدی صبح
    می آمیزم

    تا در آخر
    روزمرگی
    بر طبل عزا بکوبد
    و آواز شکست بخواند

    در بیغوله ی جبر

    با پنجره هایی یخ زده
    در زندانی مجلل
    با تفکری سرخ و خلاق
    عشق می نوشم
    و لبخندی از جنگندگی می زنم
    این است معجزه ی من
    من
    انسانم
    مرا دست کم نگیر
    دست معجزه گری دارم
    از جنس تاریخ و تخیل
    نه از جنس خلصه های عرفانی
    معجزه ی من از
    تبار ایثار و احساس
    می آید
    و بوی نم باران می دهد
    —————————-
    ۱۶
    دو فنجان چای آورد م
    در هردو چای ریختم
    دو قند کنار هم گذاشتم

    اما حواسم نبود
    در دنیای ساعت روی
    یک خوابیده

    ۱۷
    لبخند سرخ را دوست دارم
    لبخندی که از چهره دلقکی قهار
    به وجود می آید
    و بوی خون می دهد
    و همه را به وجد می آید
    لبخندی که صدایش
    روی موج h2o
    شنیده می شود
    ۱۸
    دست هایم را به دندان شیر سپردم
    و تن ام را به آرواره های کوسه
    شیری که در آپارتمان نفس می کشد
    و کوسه ایی که در استخر برجی بلند در حال شناست
    نفس هایم
    تنگ است
    و هویت ام
    بین کارت های اعتباری در حال سوختن است
    اما در همین حال در دور دست
    ترازوایی می بینم
    که نزدیک می شود وبر شانه هایم سنگینی می کند

    در همین حال
    صدایی به گوش می رسد
    انا الله انا الله الیه راجعون
    ۱۹
    نمی دانمی بزرگ درذهن نقش می بندد

    نمی دانمی که از آدمی حکایت می کند
    که چرا هرچه بزرگ تر می شود
    آزادی اش کوچک تر می شود
    ۲۰
    تئوری رد رگ هایم جاری می شوند

دیدگاه شما در مورد بهنام

( الزامي )

(الزامي)




© تمامی حقوق متعلق به چوبرنیوز می باشد. طراحی شده توسط: علیرضا دبیری و ماهر طهماسبی گروه توسعه نرم افزاری آیاز