
چوبر نیوز، بهرام سبزی – دستان پینه بسته پدران و مادرانی که در سرما و گرمای طاقت فرسا در زیر گل، آب و یا آفتاب سوزان رمقی برایشان باقی نمانده است و دستان فرزندانی که مرتب واژگانی در مدح یک نفر در شبکه های پیام رسان تایپ میکنند تا از شخص دیگری بتی درست کنند و آنگاه در مقام بت شکن برایند در جهت تخریب همان بتی که خود درست کرده اند و مدام تکرار این روند و آزمون و خطا .
قرار بود بزرگ که شدیدم هر کدام مان شغلی داشته باشیم و در انشا های دوران دانش آموزی، آمال و آرزو هایی برای خود در نظر گرفته بودیم و پدران و مادرانی که از جان خود گذشته بودند و امروزه با دارو و درمان به سختی نفسی میکشند برای رسیدن به آرزو هایمان ایثار را معنی کردند .
گذشت روزگاران و فرزندان بزرگتر، و پدران و مادران پیر تر شدند ولی آنچه که تغییر نکرد انشای دوران دانش آموزی بود که آرزوی ها و آمالدر همان چند سطر نوشته باقی ماندند ، تا دستان پدران پینه بسته تر و گیسوان مادران سفید تر شوند.
شاید کمتر پدر و مادری را امروز در تالش پیدا کنیم که بیمار نباشند یا از درد کمر نرنجند یا بعد از هر وعده ی غذایی، دارویی مصرف نکنند و کمتر فرزندی را نیز پیدا کنیم که در گوشه ای از خانه بواسطه گوشی همراه خود از شخصی بتی درست نکند و در وصفش مدح و ثنا نگوید .
آری ، امروز آمال و آرزو هایی که در همان انشای دوران مدرسه می آوردیم را در نماینده شدن کاندیدایمان می بینیم و برای نماینده شدنش از هیچ تلاشی فرو گذار نمی کنیم و کم نمی گذاریم و تمام وقت خود را وقف این راه کرده ایم و تصور می کنیم یک نماینده می تواند یک شبه معجزه ای کرده و تالش را متحول کند.
اتفاقا سایر مسئولین در سایه این تفکر در چتر امنی قرار گرفته اند تا ذهن ها از عملکرد آنها بدور باشد و جالب تر اینکه در این وانفسای انتخابات دو دوست و دو همشهری چنان از خجالت هم در می آیند که گویی جنگی در میان است و اینها در یک شهر زندگی نمی کنند.
چه بسا به همان اندازه که برای کاندیدای خود تلاش می کنیم برای خود تلاش میکردیم و بجای نردبان شدن برای دیگری برای خود نردبان می شدیم حال و روز بهتری داشتیم.
باور کنیم کاندیداها میروند، رقابت می رود اصلا تمام انتخابات می رود و آنچه در این میان می ماند بیکاری و سختی و رنج و مشقت است در لابه لای گیسوان سفید مادر و پینه های دستان پدر .
و بالاخره این اسفند نیز می گذرد و نماینده ای راهی بهارستان می شود، اما یقیین دارم او به بهارستان می رود و من بهمراه پدر و مادرم به مزرعه و حرکت از نو .
کسی داروی جدیدی برای دستان پینه بسته و گیسوان سفید سراغ دارد ؟؟؟!!!
به قول شاعر :
قطار میرود
تو میروی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
سال های سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام.
سلام. جناب آقای سبزی ، در دل جنابعالی با نثری ساده ولی زیبا و تاثیرگزار است. انشاا… همه پند بگیرم و برای رسیدن به آرزوهای خود تلاش مفید و موثری انجام دهیم و بدانیم فضای مجازی برای نردبان ترقی خود میتواند باشد اگر … ، امید آنکه دستان پینه بسته پدران و مادران ، جوانان خفته در غفلت و جهالت را با مهر خود بیدار کند. ای کاش صاحبان عکسها را معرفی کرده بودی.
آی گفتی دمت گرم نویسنده.
بگو که جانا از دل ما می گویی!
البته این مربوط به همه جای ایران میشه. ولی تو آستارا دیگه ترکوندن!
کم مونده رو هم هفتیر بکشند این هواداران بی هوا!!!
بد بختی ما زمانی شروع شد که به فرمایشات آقا امام خامنه ایی گوش ندادیم.
داداشام ، خواهرا
هنوز به انتخابات خیلی مونده خودتونو …. نکنید…زشت بخدا