چوبر چوبر
چوبر
چوبر
چوبر
چوبر
چوبر
چوبر

ما پنجاه سال عمر نمی کنیم اما غصه صد سال را می خوریم
گرفتن پرینت
کد خبر: 2648  |   تاریخ انتشار:21 سپتامبر 2014   |   نویسنده: علیرضا شوکتی

chobar 1

 

پلان اول :

بعد از یک هفته کار فشرده گزارش تولیدی، از سر کار به سمت خانه راه افتادم. مسیرم خیابان ولیعصر بود که تصمیم گرفتم از کنار پارک ملت تا ابتدای اتوبان نیایش کمی پیاده روی کنم.

پارک ملت پر بود از پیر و جوان و کودکانی که آمده بودند تا عصر یک روز گرم تابستانی خود را با سایه درختان سر به فلک کشیده و فواره آبهای خروشان پارک ، کمی خنک کنند.

در راهرو ورودی پارک مردی که روزگار پیری چهره اش را خط خطی کرده بود  با تکیه بر عصای براق خود به صندلی سبز رنگ پارک لم داده و با حسرت نظاره گر جنب و جوش مردم بود.

پیر مرد آرام نشسته بود و بی توجه به توپ بدمینتون که از بالای سرش مثل تاندول ساعت جابجا می شد غرق روزگار گذشته اش بود. به آرامی کنارش نشستم تا از این آرامش مصنوعی پارک من هم  کمی لذت ببرم.

من که دائم بخاطر کار خبرنگاری در حال جنب و جوش و دوندگی ام ، و کمتر ساکت می مانم  بیشتر از دو دقیقه نتوانستم دوام بیارم و پرسیدم : ” پدرجان تنهایی نشستی به چی  فکر می کنی؟! “

آهی کشید و گفت : ” به روزگاری که بیهوده گذشت. از وقتی یادم می آید دویده ام اما هنوز هم اندر خم یک کوچه ام… زندگی شده سراسر کار و پول و غصه فردا…

حتی توی پارک هم آرامش نداری …چون همه چی مصنوعی شده ،  این همه زرق و برق  با طبیعت مصنوعی، ۷۰ سال گولم زد، بی آنکه معنی واقعی زندگی را بفهمم.

۷۰ سال از بهترین روزگار خود را در خیابانهای تهران گذراندم و حالا که نگاه می کنم می بینم ۷ دهه از بهترین لحظات عمرم را در شلوغی این شهر گذراندم بدون اینکه آرامشی حس کنم.

ما اینجا روزهایمان پشت فرمان ماشین توی ترافیک ، و شب ها را تو خانه های قوطی کبریتی به سر می بریم، بدون اینکه رنگ زندگی را ببینیم و لمس کنیم … دلم لک زده برای هوای  شمال . برای شالیزار  و طبیعت سر سبز و باغهای کیوی و ازگیل و پرتقال.

ما اینجا زندگی نمی کنیم بلکه روزها یمان را سر می کنیم. نگران فردا و پس فرداییم که چه پیش بیاید…

حالا هم وقتی جنب و جوش کاذب مردم را تو خیابان میبینم بی صدا داد میزنم آهای مردم کجا چنین شتابان؟ شما زندگی را جا گذاشتید و به بیراهه می دوید.”

گفتم دوست داشتی الان کجا بودی و چیکار میکردی؟

گفت : ” زندگی همان سادگی لبخند کودکی در کنار پدر و مادرش در باغ آلوست، در شالیزار های سر سبز شمال ، در ساحل نیلگون خلیج فارس یا در کویر لوت …

کاش الان توی روستا بودم و زمینی داشتم و یک کلبه ایی در میان باغ که هر چه آرامش دنیاست در همان خلاصه شده….  اگر در جوانی این زمین را داشتم حالا خاکش را به طلا تبدیل کرده بودم…. در حالیکه همه عمر طلایی ام را در اینجا به خاک تبدیل کردم و رفت…

 

****************

******

 

پلان دوم :527959_IQ3q033W

برای یک سفر کاری رفته بودم شمال. در چوبر هم مثل اکثر مناطق شمال مردم مشغول کشاورزی بودند. عمو کاظم داس بدست با یک کلاه حصیری کنار تک درختی در مزرعه برنج نشسته بود و به دور دستها خیره شده بود. تا چشم کار می کرد شالیزار بود و باغات سبز شمال که در انتها به درختان سرسبز جنگل و سپس کوههایی که چون فرش سبز رنگی جامه به تن کرده بودند، می رسید…

کنار مزرعه رودی باریک و پر از آب زلال در جریان بود که صدای شرشر آب در سکوت یک  بعد از ظهر تابستانی فضایی  رویایی وصف نشدنی برای هر رهگذری به نمایش گذاشته بود.

عمو کاظم با اینکه مرا نشناخت اما تا مرا دوربین بدست دید از جا بلند شد و با صمیمیت خاصی به صرف نصف هندوانه ایی که با داس قارچ قارچ کرده بود دعوت کرد. خنکای هوا در زیر سایه درخت پر شاخ و برگ چنار روح آدم را تازه می کرد. اما انگار عمو کاظم غمی در دل داشت.

گفتم عمو کاظم از طبیعت لذت می بری ؟

گفت : ” چه لذتی آقا ؟ صبح تا شب داریم کار می کنیم آخرش هم همینیم که می بینی! لذت زندگی را اونایی می برند که در شهرهای بزرگ با تمام امکانات زندگی می کنند. ما هر چقدر هم کار کنیم هیچ وقت به راحتی اونا نمی رسیم…

بعد این همه دوندگی  ۵۰ سال است که تو این مزارع با بیل و داس  کلش درگیریم بدون اینکه لذتی از زندگی ببریم . با این حال باز هم نگران فرداییم … نگرانیم که فردا را چه کنیم….

 

************************************************************

***************************************

**********************

********

 پلان سوم : قضاوت با شما….

فقط من همین را بگم که ما انسانها پنجاه سال عمر نمی کنیم اما غصه صد سال را می خوریم عزیزان !!! واقعا چرا اینگونه است؟!


  1. مهناز گفت:

    خلی زیبا بود. آقای شوکتی ممنون. کاش مردم قدر زندگیشونو بدونن .
    للکه محله، علیمرادمحله ، حاج یدا… محله هم بخدا جزو چوبره ….
    چرا از اینها خبر و گزارش و عکس نمیگذارید؟

  2. محمدتقی گفت:

    با سلام و تحیت
    برادر عزیزم آقای شوکتی
    مطلب زیبا و پر محتوایی را در این پست گذاشتی
    بسیار عالی بود و تاثیرگذار
    امیدوارم همیشه موفق و پیروز باشید.

دیدگاه شما در مورد محمدتقی

( الزامي )

(الزامي)




© تمامی حقوق متعلق به چوبرنیوز می باشد. طراحی شده توسط: علیرضا دبیری و ماهر طهماسبی گروه توسعه نرم افزاری آیاز