چوبر چوبر
چوبر
چوبر
چوبر
چوبر
چوبر
چوبر

اولین روز مدرسه یادش بخیر
گرفتن پرینت
کد خبر: 2647  |   تاریخ انتشار:23 سپتامبر 2014   |   نویسنده: علیرضا شوکتی

 

 همهمه کودکان، جنب و جوش دختران و پسران اتو کرده، کیف و کفش های رنگ و وارنگ، کوچهِ آغشته از خنده و ترس. در شهر صدای تغییر آغاز فصل نوازخته شده است، صدای زنگ اولین روز مدرسه، انعکاس و تاثیر زود گذر شور و شوق کودکانه در چهره رهگذران جریان دارد.

  هنوز پژواک آن لحظات اولین روز مدرسه، قوین در ذهنم تکرار می شود، از اولین روز کودکستان می خواهم بگویم، از لباس فرم آبی رنگی که مادر چند ماه پیش دوخته بود و من مشتاقانه در انتظار پوشیدن و اینک آن روز استثنایی فرا رسیده بود، روزهایی مهم، روزهای شروع، روز آغاز فصل نو. در زندگی من این آغاز ها، این شروع ها، این فرصت ها کم نبودند و من هیچ گاه هوشیار نبودم، هیچ گاه نفهمیدم این دوران یعنی چه، چطور می گذره و اصلن چطور باید بگذره. همیشه برده این جبر بودن و در خاطره آن بودن سرعت گذشت ایام را ساده و روان کرده است!
 
اولین تجربه مدرسه و در آن صبح بیاد ماندنی بود که به همراه یکی از دوستان کودکی و همسایه روبروی خانه  قدیمی ما، به نام نصرت الله که نصی صدایش می کردند، دست در دست مادرها پیاده به سمت مدرسه قدم بر می داشتیم، من، که پسر آخر خانواده شش نفره بودم از قبل خاطرات فراوانی از کلاس و مدرسه می دانستم، هر چند این دانستن نمی توانست آن حس تغییر را در من پنهان کند اما ترسم را کمتر کرده بود. در آن صبح که هنوز هم نمی دانم چندمین روز مهرماه بود با حالتی گیج، حیران و کمی هم  مشتاق حرکت می کردم و کمی عقب تر نصی، گوشه چادر مشکی مادرش رو چنگ زده بود و در حالی که خودش رو پنهان می کرد با صدایی بغض کرده، منقطع و لرزان می گفت “مادر کامی، کمکم کن، نزار من رو ببرن”.
شاید در اون موقع نوعی وابستگی به مادر و خونه داشت، نمی دونم، به دروازه بزرگ خاکستری که هنوز رنگش برایم آشناست رسیدیم، از اونجا می شد بینهایت پسر و دختری را دید که با اونیفرم های آبی رنگ در وسط حیاطی که در آن موقع  برایم خیلی بزرگ بود، حلقه زده بودند، آواز می خوندن، می نشستن، بلند می شدن و سر آخر برای خودشان کف می زدند، یک خانم زیبای قد بلند با پیراهنی سفید، دامنی مشکی و موهای گره زده که از پشت مثل دم اسب شده بود، خیلی آرام از داخل حیاط  به طرف ما آمد وقتی به نزدیکی ما رسید کمی خم شد، سلام کرد و پرسید.” به به، چه پسرهای خوشگل و نازی، چه لباسهای تمیزی، اسمتون چی؟” و من همین طور نگاه می کردم و از خجالت سرخ شده بودم و نصی گریه می کرد. معلم که تجربه این روزها را خوب آموخته بود ادامه داد “بیاین بریم با بچه ها رفیق بشیم، بازی کنیم” بعد دستامون رو گرفت و برد میون اون همه بچه. چه دوران خوشی بود. خمیر بازی، دعوا، قهرچند دقیقه ای، نقاشی با مداد رنگی، شعر، آواز و موسیقی و ….
 
  سال ۵۷، کلاس اول ابتدای، انگار همین دیروز بود، چه سالهای، شب های الله و اکبر گویان با ریتم تیر اندازی، روزهای تعطیل کردن مدرسه ها. بعضی وقتها که فکر می کنم، همیشه این سوال رو از خودم می پرسم، اون موقع چطوری درس خوندم، چطوری قبول شدم، هنوز هم نمی دونم، هنوز هم در تعجبم که چطوری الفبا رو یاد گرفتم به اصطلاح با سواد شدم!
 
  سالهای بعد انقلاب، درگیریهای سیاسی، جنگ یکی پس از دیگری گذشت و من بزرگ و بزرگتر شدم. حالا که دارم خاطرات اون روزها رو به یاد میارم نمی تونم چوب زدن و فلک کردن معلم ها به خصوص ناظم مدرسه نظامی میرآقا که بهش می گفتن میرآقا دیونه، با اون کت و شلوار راه راه خاکستری و سر کچلش رو که هنوزم داره آزارم میده رو ننویسم، یه روز من رو خیلی کتک زد. خدا بیامرزدش، شنیدم چند سال پیش فوت کرد.
 
 خاطرات کودکی، خاطرات سر کلاس، معلم ها، دعوا ها، نمرات خوب، نمرات بد، امضای زورکی پای کارنامه، مشق شب، تخته سیاه، اردوی دسته جمعی، فرار از مدرسه و رفتن به سینما و سیگار کشیدن های پنهونی پشت دیوار دبیرستان، سالهای پر استرس پشت کنکوری، سالهای که همه چی یعنی قبول شدن در رشته پزشکی و با یک درجه تخفیف داروسازی، پز دادن پدر مادرها و فک و فامیل ها، یادش بخیر، همه و همه گذشت کلاسهای دانشگاه هم گذشت، نوزده سال سر کلاسها نشستم. چقدر زود گذشت، چقدر زود می گذره و من، همیشه محکوم و سطحی، در حسرت آن روزهای بر باد رفته، به دنبال علت ها و مقصر ها. این روزها کارم شده مرتبن از خودم بپرسم کِی می توانم از این همه احساس مبهم خلاص بشم؟ شاید هم زندگی یعنی همین چیزها !
 
 بگذریم، قرار بود در این لحظه فقط به پاس سالگرد بازگشایی مدارس از همه معلم ها و اساتید، چه اونهای که کتکم زدند، چه اونهای که با مهربانی شون نوازشم کردند، چه اونهای که هنوزم تا این لحظه ازشون رنجش و دلخوری دارم، به همه اونهای که من کودک رو تحمل کردند و هنوز هم می کنند از صمیم قلب، سلام کرده، درود بفرستم .

کامران بزازی


دیدگاه شما

( الزامي )

(الزامي)




© تمامی حقوق متعلق به چوبرنیوز می باشد. طراحی شده توسط: علیرضا دبیری و ماهر طهماسبی گروه توسعه نرم افزاری آیاز